تبلیغات جــایــی برای شـــکســـتن دیـــــوارهــــای کـــــــــج...
شنیدهام در انتهای یک «کوچهی یکطرفهی بنبست»،
با دیوارهای بنفش،
ایستادهای
به دیوار تکیه دادهای،
و شستت را بالا گرفتهای،
شنیدهام انبوهی از غمها پشت لبخندت پنهان کردهای
میگویند رنگ شلوارت را با دیوارهای کوچه،
و لاک قرمزت را با سرخی آسمان سِت کردهای
شنیدهام موهایت بلند است،
اما آن را بالای سرت جمع میکنی،
تا موج خروشانش رهگذران را در خود غرق نکند
و من با ریشتراشی در دست شهر را پیاده زیر و رو میکنم،
و به دنبال کوچهی تو میگردم،
و در دل خدا خدا میکنم که کوچهات حداقل «ورود ممنوع» نباشد
«...وقتی مثه خر نفهم باشی روزی میرسه که مثه سگ پشیمون بشی...»
کتاب را میبندم و به این فکر میکنم که کتابها خیلیهایشان
هم خوب نیستند.یعنی اکثرن چرندند.چشمهایم سیاهی میرود.عینکم را میگذارم روی
کتاب.جلدش سیاه است.عینک من هم.دمپایی های روفرشیام را میپوشم.سفیدی انگشتان
پایم میان سیاهی دمپایی.چند نفس عمیق میکشم و از جایم بلند میشوم.چقدر سیاهی.
امروز که که بعد از چند وقت توی آینهی دستشویی سینهام را
نگاه کردم دیدم موهایش کم شده.ریخته احتمالن.یعنی حتمن.موهای سرم که خیلی وقت است
ریخته.فقط پشت سرم-همانجایی که پدرم با دستهای بزرگش میزد- مو دارد.ریزش مو
باید حتمن یک ربطی به کتک داشته باشد.اگر واقعن ربطی نداشته باشد هم مهم نیست.مهم
این است که من فکر میکنم دارد.پدرم هم کچل بود.میگفت پدرش او را میزده.این است
که میگویم حتمن ربطی دارد.
سرم را میگیرم پایین.تکان میدهم و برق چراغ دستشویی را
کف سرم میبینم.دستهایم را خیس میکنم و میکشم به سبیل سفیدم.توی آینه چک میکنم.اندکی
نامیزان است.سمت چپ را که کمی بالا بیاورم درست میشود.اگر عینک گرد کوچکم را هم
بزنم میشوم «رضاخان».«ژان رنو» را ترجیح میدادم.اما نمیشود کاریش کرد.قیافه دست خود آدم نیست.
بیشتر که نگاه میکنم احساس میکنم به چین های روی پیشانیام
یکی اضافه شده.آخرین باری که شمردم چهارتا بود.کمکم دارم به آخرش نزدیک میشوم.
آب توی توالت فرنگی سفید به نظر میآید.مینشینم.نگاه میکنم
به جرم زرد رنگ روی کاشیهای سفید و فکر میکنم به این که در کثافت زندگی میکنم.با
دقت گوش میدهم به صدای برخورد قطرات با حوضچهی آب توی فرنگی.وقتی تمام میشود
دوباره نگاه میکنم.آب زرد شده.سیفون را میکشم.چراغ را خاموش میکنم و میآیم
بیرون.
همینطور که توی آشپزخانه ایستادهام و از پنجره بیرون را
نگاه میکنم فکر میکنم.به این که آیا پشیمانم یا نه؟اما بعدش فکر میکنم که الآن
وقت خوبی برای پشیمان شدن یا نشدن نیست.خیلی دیر است.این دیوار روبه روی آشپزخانه هم
دارد میریزد.باید فکری کرد.
قهوهام جوش آمد.امروز چهارشنبه است.روز قهوه.روز قهوهای.میریزم
توی لیوان دستهدارم.یک تکه شیرینی کشمشی برمیدارم و میروم توی نشیمن.خودم را رها
میکنم روی مبل.شیرینی را فرو میکنم توی قهوه.مایع همینجور روی نان میآید بالا
و همهاش را خیس میکند.تلخی میرود به خورد شیرینی.
تلفن زنگ میزند.دختری از آنور خط از حوادث طبیعی میگوید.از
سیل و آتشسوزی و زلزله و از لزوم بیمه.به او میگویم خیلی وقت است زندگیم سوخته
تا راحتم بگذارد.بسکن نیست.میخواهد لاس بزند تا دستمزدش حلال شود.سنم را میپرسد
و بیمهی عمر پیشنهاد میکند برای آتیهی بچههایم.به او میگویم هیچکس را
ندارم.تا شاید دست از سرم بردارد.آنقدر حرف میزند و آنقدر سربالا جواب میدهم که
ناامید میشود و قطع میکند.
لیوانم را برمیدارم و نگاهی به در و دیوار میاندازم.یک
تابلو درست کنار تلویزیون روی دیوار است.زنی عریان است که روی یک کاناپه لم داده و انگور میخورد.حتمن فکر میکردند خیلی جذاب
است.اما نیست.از وقتی به این خانه آمدم همینجا آویزان بود.من چیزی نداشتم که به جایش
آویزان کنم.این است که همانجا مانده.
خیره می شوم به نقاشی و فکر میکنم.وقتی فکر می کنم حتمن باید
به یک چیزی خیره شوم.فکر میکنم به اینکه هیچوقت به زن اعتقادی نداشتهام.یعنی
داشتم.اما بعد دیدم اگر نباشند هم اتفاق خاصی نمیافتد. ممکن است اتفاقاتی بیفتد
اما اتفاق خاصی نخواهد بود.چون زن موجود خاصی نیست.
اولین تجربهام از زن دختر همسایه بود.وقتی چهارده سالم
بود.آن موقع که تازه پشت لبم سبز شده بود و شاشم کف میکرد یک مدتی چشم تو چشم میشدیم.خوشم
میآمد ازش.یعنی فکر میکنم میآمد.وقتی میدیدمش چیزی توی دلم میزد.عشق سالهای
بلوغ.اما بعد که دیدم برادر بزرگترم با او دوست شده دیگر بیخیال شدم.فقط گاهی توی
حیاط پشتی خانه خودارضایی میکردم.
بعد از این دیگر هیچکس برایم جذابیتی نداشت.مزخرفاتی هم که
در مورد بوی زن،منحنیهای بدنش،قدرت چشمهایش یا داغی لبهایش توی کتابها مینویسند
و توی فیلمها نشان میدهند هم تحریکم نمیکرد.این شد که از آنموقع تا حالا به
هیچ زنی نزدیک نشدم.چون جذابیتی برایم نداشتند.زنی هم به من نزدیک نشد.احتمالن به
دلیل مشابه.
قهوهام دارد تمام میشود.همیشه به آخرش که میرسم یادم میافتد
که سیگار روشن نکردم.بعد این جور موقعها دیگر روشن نمیکنم.چون سیگار و قهوه باید
با هم تمام شوند.نسبتشان خیلی مهم است.اینجوری سیگار روی دستم میماند و قهوه
تمام میشود.اینطور میشود که روزی سه-چهار نخ کمتر میکشم.
زنگ میزنند.پادوی سوپرمارکت سرنبش است.پسر خوبیست.فقط
زیاد حرف میزند.حرف زیادی هم.هفتهای یک بار میآید قهوه و چای وسیگار و بقیهی
مایحتاج خانه را میآورد.چندتایی هم شیر مدتدار.چیزی میخورد و میرود.
از روی تخت دونفرهام پیراهنی پیدا میکنم که بپوشم.میآید
داخل.خیلی گرم سلام و احوالپرسی میکند.هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر تحویلم میگیرد.کیسههایی
را که دستش است میگذارد توی آشپزخانه.دعوتش میکنم روی مبل بنشیند.
یک لیوان قهوه برایش میریزم و روبهرویش مینشینم.میگوید
اهل قهوه خوردن نیست.به او میگویم که چارهای ندارد.امروز چهارشنبه است و روز
قهوه.
همینطور که با بیمیلی قهوهاش را سر میکشد.از تازه عروسش
میگوید.از آرزوهایش.از بچه و از دیگر مزخرفات ازدواج و همینطور که حرف میزند من
سیگار میکشم و در دل میگویم که حتمن دل خوشی دارد.
فکر میکنم که در این سالها به جای خر شدن و سراغ زن رفتن
چقدر کتاب خواندم،چقدر فیلم دیدم،چقدر سیگار کشیدم،چقدر عرق خوردم و چقدر از
تنهایی و آزادیام لذت بردم.ابدن احساس این که چیزی از دست داده باشم ندارم.زندگی
دیگران جور دیگری بوده و زندگی من جور دیگری.
وسط افکارم حرفهایش تمام میشود.عذرخواهی میکند و بلند میشود که برود.پول چیزهایی که آورده را با
مقداری انعام میگذارم کف دستش.پول را میگیرد و تشکر میکند و میرود.
لیوانم را میگذارم توی ظرفشویی.یخچالیها را میگذارم توی
یخچال و بقیهی چیزها را هم یکجوری جا میدهم توی آشپزخانه.
میروم توی اتاق.مینشینم روی تخت و کتابم را برمیدارم.نگاه
میکنم ببینم چقدرش مانده.صد و سی و چهار صفحه.نباید رمان شروع میکردم که نیمه
کاره بماند.باید داستان کوتاه بخوانم که منتظر بقیهاش نباشم.اینجوری نمیشود.باید
زودتر تمامش کنم.
تلفن را برمیدارم و شمارهی وکیلم را میگیرم.به او توضیح
میدهم که تصمیم گرفتم بعد از مرگم خانهی نواب را که تویش مستاجر نشسته به خودشان
ببخشم.وکیلم توضیحاتی میدهد که چیزی از آنها نمیفهمم.در آخر اطمینان میدهد که
کارها را خودش پیگیری میکند و جای نگرانی نیست.تلفن را قطع میکنم.
میروم توی آشپزخانه.یک لیوان آب میخورم.لیوانها را میشورم
و میگذارم تو آبچکان.با دستهای خیس میآیم بیرون.پیراهنم را در میآورم و دستهایم
را با آن خشک میکنم.
توی آینه خودم را نگاه میکنم.سمت چپ سبیلم را که بالا
بیاورم میزان میشود.چینهایم را میشمرم.تعدادش همان است.
میایستم وسط هال.نگاهی به اطراف میاندازم.چیز غیرعادیای
وجود ندارد.میروم سمت کتابخانه.نگاهی به کتابهایم میاندازم.کتاب باریک زرد
رنگی را انتخاب میکنم.سهراب سپهری.صفحهای را باز میکنم و ایستاده شروع می کنم
به خواندن.به این فکر میکنم که نود درصد حرفهایش را نمیفهمم.اما خواندنش لذت
خاصی به آدم میدهد.چیزهای زیادی هستند که نمیفهممشان اما لذتبخشند.اولیش خدا.شاید
آخرینشان هم زن باشد.نمیدانم.امتحان نکردم.کتاب را میبندم و میگذارم سر جایش.
جعبهی سیگارم را از روی میز برمیدارم و یک بار دگر به عکس
ریههای رویش نگاه می کنم.ریهی من حالا باید شبیه سمت چپی شده باشد.بعد فکر میکنم
که اگر الآن ریههایم شبیه راستی بود میخواستم چهکار کنم؟قاب کنم و بزنم به
دیوار؟جعبه را میگذارم توی جیب شلوارم.
تابلوی زن را از دیوار کنار تلویزیون برمیدارم.میبرم توی
اتاق.میگذارمش روی میز روبهروی تخت.لای پنجره را کمی باز میکنم.دراز میکشم
روی تخت دو نفرهام.خیره میشوم به عکس زن.به این فکر میکنم که پشیمانم یا نه؟و
بعد هم به اینکه حالا وقت خوبی نیست و خیلی دیر است.سیگاری آتش میزنم.نسیم پردهی
سفید و نازک اتاق را تکان میدهد.از گوشهی پنجره برگهای سبز درختهای باغچه
پیداست.آرامش عجیبی دارم.فقط صدای خس خس نفسهای من میآید و صدای ملایم نسیم و سوختن
سیگار وقتی به آن پک میزنم.نفس عمیقی میکشم.دستم را میگذارم روی شکمم و منتظر
میمانم.
بعضی جاهای خالی پر شدنی نیستند
مثل جای خالی سوال دوازدهم «اندیشهی اسلامی» توی پاسخنامه
مثل جای خالی «دو» کنار «صفر» زیر برگهی ریاضی پسربچه
مثل جای خالی تیغ روی شاهرگ «بیشرف»
مثل جای خالی وجدان در وجود دیکتاتور
مثل جای خالی هوا در ریههای جانباز شیمیایی
مثل جای خالی «سایه» روی سر پسر پرورشگاهی
مثل جای خالی سر روی شانهی دختر نابینا
مثل جای خالی «نام فرزند» در شناسنامهی زن نازا
مثل جای خالی «چرک»،کف دستهای کارگری بابا
مثل جای خالی «تو» کنار «منِ»تنها...
هلاک شخصیت دو موجودم:
یک:پسرایی که میآن زیر عکس به اصطلاح برهنهی گلشیفته فراهانی می نویسن « گلشیفته
جان!درود بر تو و درود بر غیرت ایرانی»،و «بار دیگر یه ایرانی خودشو در عرصهی جهانی
نشون داد»
دو:دخترهایی که میآن زیر همون عکس مینویسن: «عزیزم! تو تنها نیستی»

پینوشت:و حتا این آدم های چندشآوری که این حرکت رو ادامهی افتخارات اصغر
فرهادی میدونن.
عنوان:برگرفته از مونولوگهای تیزری که گلشیفتهفراهانی در آن برهنه میشود.
الکی تقصیر من ننداز.
تنها بود
اما کم کم می فهمید
ساعت داشت نه میشد
یک قدم مانده بود تا شروع زندگی
تا تولد که نه،
تا مرگ دوباره
.
روسری مادربزرگ شل بود
روسری مادر سفت
روسری خودش روسری نبود،
گردنبند بود
.
بدنش کمکم نمودار شد،
منحنی
جوشهایش نمنم جابهجا میشد
چشمهایش جذابتر،
نگاهها سنگینتر
دختر کمکم آشنا میشد
.
کنجکاو بود
پس وارد بازی شد
لبهایش اول خیس بود،بعد زخم
دختر روبهروی آینه منقبض میشد
صدا میآمد
قلبش تند میزد
لبهایش را گزید
نفس کشید
تمام شد
یا شاید شروع
سیبیل بابا از چرخش ایستاد
دختر خون را به چشم دید
طعم تلخی را چشید
دختر کم کم می فهمید
کم کم می فهمید...
حالا تو هی بگو.
من که باورم نمی شود چسبیدن دکمهی «ل» به «ب» روی کیبورد اتفاقی باشد.
تازه آن را هم باور کنم دیگر کنار هم بودن «د» و «ا» و «غ» و چسبیدن آن به «ل» و «ب» را نمیتوانم باور کنم.
حتمن کاسهای زیر نیمکاسه است.
حتمن دستبهیکی کرده اند که من را یاد تو بیاندازند.
اما کور خواندهاند.
من دیگر به یاد تو نمیافتم.
حتی اگر «م» و «ن» و «ت» هم به چسبیده باشند.
بیشتر نگاه کن.
«ق» و «ب» و «ر» هم کنار همند.
امروز روز مرگ توست.
خداحافظ عزیزم.
توضیح:این متن برای جشن شب یلدای سال هشتاد و نه دانشکدهی
فیزیک دانشگاه تهران به صورت اختصاصی نوشته شد.به دلایلی این جشن برگزار نشد و متن
روی دستم ماند.پس به مناسبت شب یلدا،میریم که داشته باشیم:
آن شب،آن پر تابُ و تَب،آن شروع و آغاز،بلند و دراز،آن بیفرود
و پرفراز،آن پر زِ رمز و راز،آن پر ز آجیل و هندونه،شب یکی یکدونه،آن تک و
نمونه،آن روشنی خونه،آن شب شور و عشق و شادی،آن به ز شب دامادی،آن شب مرادها،آن
همیشه در یادها،هرچه باد بادا،شب معظم یلدا!
گویند شبی بود در اول زمستان،بسیار دراز،آن قَدَر که
بلندترین شب سال گفتَندَش و آن را به شادی میگذراندند و خوشی.در خانه ی بزرگ
خاندان جمع میگشتند،پایین تنه را زیر کرسی میگذاشتند،و قصه ها میگفتند از حسین
کرد و امیر ارسلانِ نامدار،ابولمهرزاد اَخوین و رستم پایدار. و فال گرفتن و خوردنِ
میوه،هندوانه و شکستنِ تخمه.نقل است در این شب،گروهی «حبیبشان» را میخواهند و گروهی
«طبیبشان» را.
در حکمت پدید آمدنش سخن بسیار است و نُکَت بسیارتر.نقل است
میکدهای بوده،در محلهی جردنِ قونیه، که هر شب عرفا در آن به رسمی مرسوم،و به «پاتوق»
موسوم،به گرد آمده، به نوشیدن و سماع و شطح و خنده،و مطربی تا سحر،و طلوع آفتابِ
تابنده.از جملهی آنان شیخنا سعدی و مرادنا حافظ و مولانا مولانا-رحمهم الله- بودند
و بسیار نشاط میرفت،و خوش میگذشت.روایت است که خواجه لسان الغیب،تصنیف معروف
«همین امشبو داریم» را در یکی از همین مجالس،پس از نوشیدن مقداری آبکی،و موردِ منکراتیِ
مفتکی،در حین سماع و چرخش،و «آفتاب بالانس» و گردش،به جهت آن که او را اشتیاقی عجب
بود،یک نفس سرود،و مریدان نوشتند،بی کم و کاست و زُدود.
گویند از قضای آمده،شبی از شب ها که بساط عیش برپا بود و
نوش،عرفا نوشیدند و سماع کردند و جنب وجوش،تا پاسی از شب،اما هرچه نوشیدند شب به
پایان نیامد،اما سات و سورشان آخر آمد،بالاخره، و جام هایشان خورد تهِ خمره.گویند
سعدی-علیه رحمه- به زمین نشسته،به فکر فرو رفت و غزل «سر آن ندارد امشب که برآید
آفتابی» را سرود.
به حیرت بودند همگان،و انگشت به دهان گزان،که صبح نمی آید،نکند،که
آید،آخرالزمان.همگی به گرد آمده،خاک عالم بر سر کردند،از مصیبت وارده.از آن میان،اَحَدی
از عالمان،که در زیِ اهلِ فیزیک بود و منجمان،پیرنا و عشقنا-ای جان- ،علامه محمد
ابولمهرزاد اَخَوِین- رحمته الله علیه- با رمل و اصطرلاب،عزمِ آسمان کرد،و ستاره و
کوکب و بقیه را رَصَد.اندکی تفکر کرد،در احتمالات،و محاسباتِ پیچیدهیِ ریاضیات،انتگرالی
گرفت دوگانه و مبهوت به چرک نویسِ پوستین خیره ماند،پس سر بالا آورد و عربدهها زد
و جامهها دریده،چنان که گویی با دامنی پر زِ گُل ز مکاشفه آمده. همگان روی
برگرداندند از او، از جهت شرم و حیا و آبرو.پیرِ از آن جهان آمده فرمود یافتم.خرقه
به او پوشانیدند و عرض کردند چه را؟ فرمود امشب اولین شب زمستان است و بلندترین شب
سال، طبق محاسبات.همگان مانده از کرامات پیرِنا،و کمالات.جُملِگی کف بریدند،و انگشتها
به دهان گزیدند.
مولانا،شیخنا و مولانا،پیشنهاد فرمود به جهت کمبود مراسم
خوشی و خنده در تقویم،این مبارک شب را هر سال جشن بگیریم.همگی پیشنهاد او را
درودها فرستادند و سرودها،و معین گردید برای تعیین آیین،و ترتیب آن شب، مجلسی
تشکیل شَوَد.رییس جلسه را با «تک آوردن» جویا شدند.گویند بار اول خواجه حافظ نیک «تک»
آورد،اما شیخنا مولانا «جر» زد،و «تکِ» او را هیچ وزن ننهاد،و فرمود که خواجه دیر
آورد.نقل است که تصنیف معروف «تا سه نشه،بازی نشه» را مولوی همان جا سرود و
شاگردان نوشتند.القصه،خواجه حافظِ عالی همت رییس جلسه،مولانایِ بلند کرامت معاونش،و
حسامالدین نیز منشی بود و مینوشت.نقل است حافظِ شیرازی،آهنگین و بشکن زنان فرمود
در این شب برای مطالعه، چه کتابی بِه از کتابِ خودمانه؟همگان حیرت کردند،از تواضع
و فروتنی خواجه.پس آجیل و هندوانه،و قصه و کرسی،یک به یک به آیین افزوده شدند،به
نظم و رسم خاصی.
روایت است بر سر انتخاب اسم این شب اختلاف در افتاد.گویند
حافظ رند و نظر باز و پاک باز،نام این شب را «یلدا»،که نام دختر همسایه بود گذارد،به
جهت بلندای قامت،و درازایِ هیبت.همگان از این وجه تسمیه کپ کردند و سر به بیابان
گذاردند تا ابدالدهر و دیگر کسی آنان را نیافت.
گویند از بَعدمین سال،ایرانیان هرسال،جمع گشته،با سری سرحال
و لبخندی باحال،و سینه ای از شادی مالامال، این شب را جشن می گیرند، تا امروز،و تا
به حال...
اینایی که وقتی محرم افتاد تو زمستون،پولورشونو زیر پیرهن مشکیشون پوشیدن.
این جوونای محل که تو دسته بر اساس هیکلشون پست میگیرن:
گولاخ : بلند کردن علم به صورت نوبتی.
مگسوزن : حمل پرچم.
ریقو : هدایت ماشینها از کنار دسته.
این جوونی که واسه اولین بار می شینه پای دیگ تا غذا
بکشه،آخرای دیگ با نگرانی یه نگاهی به صف طولانی می اندازه و تو هر ظرف کمتر میکشه،بعد
پیر هیئت میآد و یه جملهی حکیمانه به انضمام یه خاطره از هیئت قبل انقلابشون که «هر
جمعیتی هم میاومده باز کسی بدون غذا نمیرفته» براش تعریف میکنه تا پسره کاملن
بگرخه.
این بحثهایی که تو صف گرفتن غذا انجام میشه.
این نوههای حاجی که وقتی حاجی نذری میده و دارن کمک میکنن
در حین انجام وظیفه به غذاها ناخنک میزنن.
این مداحی که یه بیت می خونه،بعد وقتی میبینه صدای گریهزاری
نیومد،فکر میکنه ملت به کُنه معنای بیت پی نبردن و قضیه رو نگرفتن واسه همین میآد
یه سری توضیحات میده، شعر رو معنی می کنه و آرایههای ادبی بیت رو هم بررسی می
کنه تا ملت جگرشون بسوزه.
این آدمهایی که توی مجلسهایی که از تلویزیون پخش زنده میشه
میشینن و وقتی دوربین میآد روشون اول سعی میکنن که این استایل رو بگیرن که: «ما
الآن نفهمیدیم دوربین رومونه»،بعد از اون سه واکنش ممکنه نشون بدن،یکی این که به
خودشون فشار بیارن تا اشکاشون جاری شه یا این که خودشون رو مبهوت حرفهای سخنران
نشون بدن یا استایل نشستنشون رو تغییر بدن،مثلن از دو زانو به چهار زانو یا
بالعکس.
این «جوجه مداحی» که کنار مداح اصلی وایمیسه و با یه
میکروفن دیگه سعی میکنه با صداهایی که از خودش درمیآره «بیس» سالن رو به دست
بگیره.
این مداحایی که جدیدن با هم فیت (feat) می دن.
من از آن دسته مردانی هستم که در چال گونهی دختران، در هنگام لبخند، غرق میشوند و دست و پا میزنند.
مامانم یه مامان بزرگ داشت.شایدم مامان بزرگم یه مامان داشت. سنگین سیگار میکشید.روزی یه پاکت.یعنی این جور آدمی بود.
میگفتن این سالِ آخرِ عمرش یادش نبوده که سیگاریه، دیگه سیگار نمیکشیده.
یک بنّای ساده که کلی خیال توی سرش دارد و می خواهد با دستهای خالی این دیوار را بسازد...